تبليغاتX
۩۞۩ღ.·´¯`·«(¯دفترچه عشق ¯)»·´¯`·.ღ ۩۞۩

۩۞۩ღ.·´¯`·«(¯دفترچه عشق ¯)»·´¯`·.ღ ۩۞۩

ღ.•.•.ღ ~*~*چشمهایت را از من مگیر که محتاج لحظه لحظه های با تو بودنم ~*~*ღ.•.•.ღ

تبریک عید

عید قربان مبارک

عید قربان مبارک

عید بزرگ قربان

 و

 عید سعید غدیر خم

روز بندگی و عبادت و ولایت و امامت

 بر همه شیعیان و

امام عصر (عج)جانشین برحق خلافت  مبارکباد

عید غدیر خم مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 17:3  توسط saeid_santuri  | 

كاش هزاران بار كوچكتر از موري عشق ميدانستي

كاش هزاران بار كوچكتر از اشكي مهر ميفهميدي

كاش هزاران بار كوچكتر از قلبي شوق ميدانستي

كاش هزاران بار كوچكتر از دستي انتظار ميفهميدي

كاش ميفهميدي ...

عشق من  مريم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 10:38  توسط saeid_santuri  | 

.·´¯`·«(دوستت دارم ¯)»·´¯`·.ღ

دوستت دارم

سلام    سلام    سلام

خوبین دوستان  ؟

متنی که آپ کردم رو توی وبلاگ یکی از دوستام دیدم خوشم اومد گفتم برای شما هم بزارم امیدوارم خوشتون بیاد !

آخر خط...

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:6  توسط saeid_santuri  | 

به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت

تقدیم به تمامی آنانی که هم تکه ای از آسمان در چشمانشان

جرعه ای از دریا در دستانشان

و تجسمی زیبا از خاطره ی ایثار گل های سرخ

در معبد ارغوانی دل هایشان

به یادگار مانده است

نخستین چکه ی ناودان بلند یک احساس را

در قالب کلامی از جنس تنفس باغچه های معصوم یاس

به روی حجم سپید یک دفتر می ریزم

و آن را با لهجه ی همه پروانه صفت های این گیتی بی انتها

به آسمان نیلوفری تمامی دل های زلال هدیه می کنم

در پناه خالق نیلوفرهای مهربان و شکیبا بمانید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:31  توسط saeid_santuri  | 

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید

شاید این جمعه بیاید ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:20  توسط saeid_santuri  | 

میخواهم امشب به تو بگويم ....

میخواهم امشب به تو بگويم ....

آسمانی تاریک ، انتظار شبانه برای دیدن چهره ماه تو ....
پایان انتظار دیدن چهره ماهت ، نفسی تازه از یک دیدار عاشقانه در میان ستارگان همراه با چند قطره اشک شوق در چشمهایم !
در تب و تاب گفتن کلامی که به تو بگویم دوستت دارم ! اما نمیتوانم!
تو را میپرستم بعد از او که تو را برایم آفرید !
امشب رازی در دلم نهفته است  که تا به حال قلبم آن را به تو نگفته است !
میخواهم امشب به تو بگویم ...... بگویم که دیگر تنها نیستم !
از لحظه ای که تو آمدی بی قرار یک لحظه تنهایی برای باور این عشق رویایی هستم!
تنها نیستم ، یا با تو ام یا به یاد تو .....
میخواهم امشب به تو بگویم .... بگویم که خیلی خوشبختم از اینکه تو را دارم !
تو را دارم و روزی صدها بار او که تو را به من داد شکر میکنم !
تو برایم یک هدیه باارزشی ، هدیه ای از طرف خدا ، برای این قلب تنها ، تا آخر دنیا !
میخواهم امشب به تو بگویم .... بگویم که بدون هرگز ....
هرگز نمیتوانم ، بمانم در این دنیا ، نفس بکشم ، زندگی کنم برای فردا ... یک فردای پوچ که بی تو نه لحظه قشنگی در آن است و نه پایان شیرینی دارد !
امشب میخواهم به تو بگویم ..... بگویم تو را میخواهم برای همیشه ، تا آخرین نفس ، آخرین نفسی که به عشق تو با همان نفس آخر از این دنیا بروم !
میخواهم امشب  به تو بگویم ، بگویم که .... تو .... را ........خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:38  توسط saeid_santuri  | 

سلام امید وارم که حال همگی شما دوستان خوب باشد اگه حال من را می خواهید جویا شوید کمی ناراحت و تا حدودی هم استرس دارم زیرا که من امتحان زندگی خود را فردا مورخ جمعه ۴/۵/۱۳۸۷ باید بیدهم شاید شما هم این امتحان را داشته باسید  و یا قبلا پشت سر گذاشته باشید خلاصه مطلب این کنکور هم خودش معضلی شد برای ما جوونها خوب برای شما و خودم که فردا کنکور دارم آرزوی موفقیت می کنم و حال دلیل استرس من را که فهمیدین  و حالا دلیل ناراحتیم اینه که با یه هکر کل کل کردم و انم منو توی یه موقعیتی که من اصل خبر نداشتم با کمال نامردی از پشت به من خنجر زد و منو هک کرد حالا به حضور دوستان میرسانم که من یک آیدی جدید ساختم mellboy2300

خلاصه منو اد کنید مرا  دیگر ملالی نیست جز دوری شما تا بعد همگی شما را به خدای متعال می رسانم

بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 20:30  توسط saeid_santuri  |